تبليغاتX
منو درگیر خودت کن تا جهانم زیر و رو شه
سلام

این وب قرار بود هم دفتر خاطراتم باشه و هم ارزوهام و یه ارزو کردیم وبراورده شد تنها ارزوم این نیست یکی از هزاران ارزوها.حالا که بهش رسیدم میگم ارزو قحط بود دختر ولی خوب اخرش که چی باید میرفتم دانشگاه !

رشته ای که همیشه ارزوشو داشتم مهندسی معماری . یه چیزی میدونستی ؟همون قانون جذبو میگم که هر چی ارزو کنی اگه از صمیم قلبت باشه همه ی کائنات بهت کمک میکنن بهش برسی .

یادمه بچه بودم هر کی بهم میگفت نیلوفر کوچولو دوست داری چیکاره شی ؟ با ذوق میگفتم خانوم مهندس و ذوق میکردم . بعد میپرسید مهندس چی ؟ میگفتم نمیدونم همون که بابامم مهندسشه دیگه!!!!!!!!!!!!!

همیشه از دکتر بودن بدم میومد و میدونم از کجا نشئت گرفت از اون امپول هایی که تا سرما میخوردم دوتاش حداقل بهم تزریق میشد وای امپول پنادر که بهش میگم امپول فلج کننده !!!چون بدش باید با ویلچر ببرنت تا دم در ماشین !!!!!!

یادمه وقتی دکتر میگفت امپول سیل اشک بود که مطب دکتره رو برمیداشت و قسم هر چی امام و پیغمبره ولی فقط میخندیدن بهم فایده نداشت . و یادمه تا امپول مینوشتن دعا میکردم خدا نسل دکترا رو عین نسل دایناسورها منقرض کنه!!!!!!!!!!!(البته از دکتران گرامی پوزش میخوام)

ولی این حالتم با یه قول رفع شد یه روز مامانم گفت اگه گریه نکنی موقعی که میریم امپول بزنی واست دوچرخه میخورم منم شیطون گفتم باشه دیگه همون شد اونام نامردی نکردن و خریدن از اون روز تا حالام اگه از دردم بمیرم دم نمیزنم تازه با غرور به دکترا میگم بی زحمت قرص و اینا به من نمیسازه همون یه هفت هشت ده تا امپول بنویس ما بریم !!!!!!!!!!!

همه هم بهم میگن عجیبه همه میان میگن امپول نده قرص بنویس!!!!!!

خوب بگذریم از اینجا بود که از دکتری بدم اومد.

روزی که قرار بود برم دانشگاه برمیگردیم شب قبلش بابا هی میگفت نیلو برو بخواب باباجون دیگه بزرگ شدی حرف گوش کن فردا میخوای ۴صبح بلند شی واسه اولین بار گفتم چشم!

حالا مگه خوابم میبرد تا صبح این دنده افتادم اون دنده افتادم به خودم میگفتم اوی ذلیل مرده بخواب دیگه یه حسی میگفت تقصیره خودته همش ۴ میخوابی تازه حالا انتظار داری ۱۲ شب بخوابم.!!!!!

خلاصه صبح بلند شدیم با بچه ها رفتیم که بریم دانشگاه. ۲ساعت تو اتوبوس بودیم وای برای من که یه ثانیه یه جا بند نمیشم و وول میخورم شده بود قفس مردم تا اونجا تا رسیدم سه سوت پریدم پایین .

پامو گذاشتم تو دانشگاه یکی گفت خانوم تشریف بیارید اینجا یا قمر بنی هاشم اینجا که حراسته!!!

گفتم جانم کاری دارید گفت چادرت افتاده رو شونه ت بنداز رو سرت !!!!!!

وای آمپر رفت بالا دیگه .

میخواستم بگم خوب ظاهرمو برانداز کن ببین درسته تیپم خوبه اما جلف نیستم سر و سنگینم مثله بعضیها اینجا رو با پارتی اشتباه نگرفتم . بی خوابی نکشیدم تا صبح که یه وقت پف موهام نخوابه یا ارایشم پاک نشه . اون چیزی که بهش میخوای گیر بدی و اون کسی که در نظرته من نیستم خیلی اشتباه کردی تو انتخابت . میخواستم بگم دارین حرمت چادر رو از بین میبرید با به زور به کار بردنش با پنهون کردن لباسهای زننده ی خانوما و ارایش موها و صورتشون .تو محوطه همه نامحرم میشن؟پس تو کلاسا چی ؟

 خیال کردم اینا رو اما گفته بودم دیدم خانومه هاج و واج خیره شده بهم گفتم خانوم من فقط محرم و ماه رمضون چادر سرم میکنم ولی دختر ساده ایم قول میدم ساده بیام و برم اما وقتی بلد نیستم چادر سرم کنم حرمت چادر رو از بین میبرم . من قبول دارم حجابه کامله اما همه چی باید با هم باشه نه این طرز چادر سر کردنا .

فقط خندید گفت یه لحظه ست تو کلاس درش میارید . وای که انگار دنیا رو سرم خراب شد۴ ساعت حرف زدم اما هیچی نفهمید .

تا ظهر چادرمو در اوردم رفتم تو محوطه صدام کرد گفت چادرت کو ؟ گفتم اینجا مگه ازادی نیست مگه حرف ماها الکی نیست وقتی داریم با ارومی و درست و حسابی حرف میزنیم اخه ما هم ماکت بگیریم دستمون هم کیف هم وسایل معماری چه جوری چادر سرمون کنیم ؟

گفت دلت میخواد بفرستمت بالا بری مستقیم حراست پرونده واست درست شه ؟ هیچی نگفتم و رد شدم .اما یه چیزی تو وجودم خرد شد و صدای شکستنش گوشمو کر کرد .

اومدم خونه گفتم هیشکی با من حق نداره حرف بزنه میخوام بخوابم دانشگاهم تعطیل نمیرم!!!!!!

ولی تا صبح رفتم فک کردم و گفتم هدفم از دانشگاه چیز دیگه ای من برای هدف دیگه ای اینجا اومدم این ادما با تموم ویژگیهاشون هم میتونن مانع باشن هم وسیله . کلی با خودم فک کردم و تصمیم گرفتم قرص و محکم برم جلو و بقیه شو بسپارم دست خدا . قابل توجه یکی از خانومایی که اومد تو وب و نوشت فک میکنم دانشگاه جای خوبی باشه ؟!!!!!!

خوبه واسه کسی که ارزش خودشو بدونه و اسون خانومیشو نفروشه به ادمای فرصت طلب. که خودشو جمع کنه و نشون بده دختر. میتونه پا به پای مردها تحصیل کنه بدون اینکه درگیر مسائل و مشکلات بشه .

دانشگاه یه فرصته که از خودت یه اسطوره بسازی و الگو بشی واسه بچه های همه ی استانها .

یه مسابقه ست که اگه ببریش تموم زندگیتو بردی چون یه جامعه ی کوچیکه که اگه از این جامعه سربلند بیرون بیای تو جامعه ی بزرگترم میتونی . میتونی خودتو ازمایش کنی چقدر توان داری چقدر جنبه داری و چقدر خانومی تو وجودته و واسه ی اقایون که چقدر مردن و جوانمردانه از این جامعه بیرون بیان.

اگه زیاد حرف زدم بذارید به حساب یه دل تنگ و پر از حرف و درد و دل که دوست داره حرف بزنه با تو  نظرای تو رو هم داشته باشه تو دفتر خاطراتش پس یادت نره دستاتو رو صفحه کلیدت برقصونی و بنویسی اون چیزی که دلت میگه و عقلت تایید میکنه که درسته .

+ نوشته شده در 17 Oct 2009ساعت 2:57 قبل از ظهر توسط نیلوفر |


سلام

درس درس درس

ترم اوليم ديگه ببخشيد وقت نكردم اين وبو به روز كنم دلم براي نوشتن تنگ شده واسه همه چي واسه بچه ها.

رشته م مهندسي معماري با اجازه تون كارشناسي هم قبول شدم خيلي شيرينه با همه ي نخوابيدن هاش و خستگيهاش ولي برام انقدر شيرين و هيجان انگيزه كه همه چي رو از ياد بردم.

البته هر كي مياد اين رشته بايد با هدف كار كردن بياد وگرنه اين رشته واسه مدرك گرفتن اصلا رشته جالبي نيست چون تموم جون و عمرتو بايد بذاري تا بتونم يه آرشيتكت خوب بشي.

از دانشگاه بگم از چيه دانشگاه بگم به نظرم يه بيابون بي آب و علفه و كلي خار جلوي راهت كه اگه حواستو جمع نكني و پاتو بذاري روي يكي از اين خارها يه دردي دچارت ميشه كه از اين درد همه عمرت تباه ميشه

تو رو خدا اگه دانشگاه ميريد با هدف بريد قسمتون ميدم به تمام مقدساتتون اين محيط به اين مقدسي رو خراب نكنيد اين پلي كه قراره شما رو برسونه به ارزوهاتون حالا هرچي هست . بخدا زندگي كردن با هدف بهتر از سرگردان بودن و پوچ بودن .

من خودم زياد آدم مذهبي نيستم ولي ميتونم بگم پايبندم به اصول انساني . نميخوام از خودم تعريف كنم ولي در حد خودم و توانم سعي ميكنم موازين و قوانين رو رعايت كنم .

سر كلاس بينش بوديم با يه استاد نچسب گفت آقاي فلان شما تا حالا به هدفتون و خودتون فك كرديد خودتونو ميشناسيد تا حالا فك كرديد به خودتون ؟ بلند شد با تمام وقاحتش گفت نه و خنديد و همه به دنبالش داشت حالم بهم ميخورد به خودم گفتم يعني اين پسره ي ابله بدون هدف زندگي ميكنه؟چقدر ميتونه اين پسر خطرناك باشه با بي هدفيش يه نسل رو ميتونه نابود كنه اخه مگه ميشه ادم به خدش به روحش و به افرينشش نگاهي نداشته باشه فك نكنه ؟؟؟؟؟؟؟واي خدايا كجاي كاريم و اسم خودمونو ميذاريم ادم!!!!!!!آدم بدون فكر يعني حيوان!

همه ي زندگيم شده فكر كه خدايا كيم ؟ از كجا اومدم ؟ نكنه نشناخته باشمت نكنه خودمو نشناخته باشم ؟ شما چي شما هم به خودتون به افرينشتون به خالقتون فك نميكنيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در 14 Oct 2009ساعت 8:16 قبل از ظهر توسط نیلوفر |


مرو اي دوست مرو اي دوست مرو از دست من اي يار

كه منم زنده به بوي تو به گل روي تو

مرو اي دوست مرو اي دوست بنشين با من و دل

بنشين تا برسم مگر به شب موي تو

تو نباشي چه اميدي به دل خسته ي من

تو كه خاموشي بي تو به شام و سحر چه كنم با غم تو

بنشين تا بنشانيم نفسي آتش دل

بنشين تا برسم مگر به شب موي تو

تو نباشي چه اميدي به دل خسته ي من

تو كه خاموشي بي تو به شام و سحر چه كنم با غم تو

چه كنم با دل تنها كه نشد باور من

تو و ويراني، خاموشي ، كوهم اگر چه كنم با غم تو

چه كنم با دل تنها چه كنم با غم دل

چه كنم با اين درد دل من اي دل من

 

سلام دایی مهدی

تولدت مبارک عزیز سفر کرده ی من

برام خیلی سخت بود دوباره تمام خاطراتو به ذهنم بیارم

خدا روحتو شاد کنه

سبز نوشتم رنگ چشمات

بچه ها هر کی این پست رو میخونه به عنوان هدیه واسش فاتحه بخونین ممنونتون میشم

و امشب شب تولد منم هست دایی تولدش ۱ شهریور بود کامپیوترم خراب بود و امشب ۸ شهریور و من فردا از ۷ صبح تولدم مبارکه میخوام ارزو کنم فک میکنم ادم روز تولدش هر چی ارزو کنه براورده میشه ارزوم اینه که همه به ارزوهای خوبشون برسن فرج حضرت مهدی و شفای مریضا اولین خواسته های منه

گل باشید و گل بمونید مثله گل برگ های گل با طراوت ولی عمرتون عمر گل نباشه

دوستتون دارم

ابی مینویسم چون ابی دوست دارم

 

+ نوشته شده در 30 Aug 2009ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط نیلوفر |


انگار مغزم شده يه قصر و سال هاي زندگيم يه تالاره هر كدوم جداگانه و در بسته و حال كنوني من بين اين تالار هاست . لاي در هر كدوم از اين تالارها بازه و صداي همهمه مياد صداي نوزاد مياد ميرمو و ميبينم يه كوچولوي زشت كه تقريبا تپل توي دسته يه خانم پرستاره يه كم كه نگاه ميكنم ميبينم اره خودمم .

ميرم جلوتر بچه اي كه تقلا ميكنه راه بره با پوست روشن و تپل تر و زيباتر از دفعه ي قبل اره اينم منم . واون كوچولوي 7 ساله علي كه با من 5 سال فرقشه و داره باهام بازي ميكنه و دورادور لبخنداي بابا و مامان و بوسه هاشون اشك از چشمام ميغلطه رو گونه هام و يه بغض سنگين و خفه توي گلوم كاش دو سالم بود حالم بد ميشه راه ميفتم حالا دم در يه تالار ديگه ميبينم رفتن تويه مدرسه و دارن اسممو ميپرسن و من با وق ميگم بابايي كي منو مياري اينجا و ميتونم درس بخونم بابا اول با مهر و لبخند نگام ميكنه و بعد دلش واسه لپام كه از بس سفت روسري عروسكيمو گره زدم زده بيرون ميگيره منو تو دلشو ميبوستم و منم از خشني سيبيل هاشت قلقلكم ميشه و خودمو هل ميدم تو دل بابايي و ميگه اول مهر بابا جون .

و به همين ترتيب تموم لحظه هاي عمرمو ميبينم و ميرسم به حالا و ميگم خدا يعني ميشه يه بار ديگه برگردم به عقب؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نه نه نه!!!!!!!!!!

نيلوفر خانم شما الان نه نوزادي نه كودكي نه نوجواني و نه جوان نه مسن نه پير . پس چيم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دو سال ديگه صبر كن شايد بهت گفتن جوان.

هه هه هه مسخره س اره بخند . خيلي بچه اي اگه به حرفامم بخندي

تو چي ميدوني در موردم فك ميكني خلم ديوونم يا شايد ولش كن هر چي دوست داري فك كن

چقدر بده كه نميدونم الان كجام روي زمينم تو فضام يه يه جايي بين اينا .

چقدر بده كه الان تو اين سن نميدونم واقعا خا كيه و اينكه ميگن از خود من به من نزديكتره

و چرا هر وقت ازش كاري ميخوام انجام ميده واسم و بعضي اوقات هيچوقت انگار صدامو نميشنوه

و چرا اين سواله منه روز عاشورا باران نباريد كه بچه هاي امام حسين انقدر بي قراري نكنن

و چرا من از مهدي موعود ميترسم

و چرا گاهي نمازم با عشق است و گاهي خالي از احساس

و چرا احساس گناه دارم در عين بي گناهي

و چرا از مرگ ميترسم با اينكه جهان ديگر پر از زندگي است

و چرا هميشه احساس ميكنم يك قدم ديگر با مرگ فاصله ندارم و گاهي حس ميكنم فنا در من راهي نداره

چرا بعضي اوقات با خوم بيگانه ميشمو و خودمو نميشناسم

و چرا نميتونم با قدرت چشمانم كوهي رو جابه جا كنم و يا با دعاهام مريضي رو نجات بدم

و چرا نميتونم بدبخت ها رو از لجن بكشم بيرون و به همه كمك كنم

و چرا نميتونم سنگ صبور همه ي مردم باشم

و چرا نميتونم همه ي بچه ها رو تو آغوش گرمم به خواب ببرم

و چرا مغز من پر از چرا شده و نميتونم ميون اين همه پرسش به زندگيم ادامه بدم كي تا حالا به وضع من دچار شده ايا من گناهكارم يا ديوونم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

خدا داره روحم ضعف ميره نميدونم دارم گيج ميزنم آخ خدا چقدر تنهام چقدر غمگينم و چقدر بي ااحساس

+ نوشته شده در 18 Aug 2009ساعت 2:6 قبل از ظهر توسط نیلوفر |


اي خدا دلم تنگ شده واسه دوستاي وبلاگيم واسه درد و دلهاشون

حميد شاد و سرزنده تو وبلاگ موج در موج ،نيلوفرا كه هم اسم بوديم ولي نه فقط هم اسم مثله خواهر ،امير نيلي كه همش منو دست مينداخت و شيطوني ميكرد ايمان كه روزه تولدم وبلاگشو درست كرد و برام تولد گرفت تو وبش .زهرا و ساحل و مهشيد ونسيمو ماني بختياري و وبلاگ هيچ كس كه خيلي غمگين بود و خودشو آزار ميداد .............

خدا دلم واسه همشون تنگ شده چقدر با هم حرف زديم متلك انداختيم حالا هيشكي نيس حتي دوستاي خودم

 

 

+ نوشته شده در 17 Aug 2009ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط نیلوفر |


 

 

خدايا تو گولم زدي به من وعده دادي آورديم رو زمين گفتم نميخوام بيام ميخوام پيش تو باشم اما نذاشتي گفتي اون پايين خوبه گفتي يكي ميذارم رو زمين كه مهربونه كه محبت ميكنه بهت كه دوست داره اما نكرديييييييييييي

نيست هيشكي نيست تو دروغ گفتي خدا به من دروغ گفتي .من اسير شدم ميون آدماي تو ميون همونايي كه گفتي دوسم دارن از همشون بيزارم نميخوام زندگي كنم منو ببرررررررررررر

تو گفتي اينجا خوبه اما كوووووووووووو خوبي؟

چرا هيچي نميگي چرا فقط به اشكام نگاه ميكني و حرف نميزني ؟بگووووووووووووووووووووو

اينجوري به من نگاه نكن كه خجالت بكشم ميخوام حرف بزنم بدون اينكه ازت بترسم ميخوام پرواز كنم اما بال ندارم ميخوام راه برم نا ندارم ميخوام بخندم لب ندارم ميخوام گريه كنم تا آخر زندگيم

چرا چرا منو آوردي رو زمين چرا به يادم نمياري كه كي اينو گفتم چرا همه ي جواب هاي من تو قيامته مگه قيامت از دل من پر جنب و جوش تر و وحشتناكتره و زخميتره؟

ميخوام بميرم اما نبينم بي مهري و بدقولي رو خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بيا سنگم كن هر كي ديگه بود ميگفت كفر ميگي حالا خدا ميكشتت پس بكش منو سنگم كن آدمم نكن

خدايا بكشم اما ديگه هيشكيو دختر نكن .

ميخوام جيغ بزنم چرا نميتونم عين يه بچه جيغ بزنم بگم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

پاهامو بكوبم زمين صورتمو زخم كنم موهامو بكنم

عزيزترين موجود زندگيمو به جرم گناه از من گرفتن چرا گريه نكنم ، دلم براش پر ميزنه چرا زجر نكشم مگه من سنگم . من نه يه دختر دنيا ديده م نه دانشمندم نه عارفم نه يه زن 50 ساله من يه دختر 18 سالم كه يه ماه ديگه ميشه 19 ساله منم دل دارم هميشه سركوب شدم نيازمو احساسمو به خاطر اونايي كه تو براي من فرستادي كه دوريتو تحمل كنم عوض كردمو تغيير دادم هيچوقت نيلو نبودم هيچوقت همش مثله يه زن 50 ساله فكر كردم و تشخيص دادم من هيچي نيستم چون نيلو نيستم

نه اين انصاف نيست اين زندگي نيست منم آدم نيستم يه موجود كوكي بي ارزشم كه هيشكيو نداره سرشو بذاره رو شونه هاش گريه كنه از درد دلش بگه.

خدا چرا منو از خودت دور كردي چرا نذاشتي پيشت بمونم چرا فرستاديم رو زمين .

هيشكي نميتونه منو آروم كنه دستمال كاغذي هاي دنيا هم نميتونن اشكامو پاك كنن و هزار تا دست نميتونه پاكشون كنه من دست تو رو ميخوام خدا دست خودت بكش رو صورتم من دست فرستاده ت مهدي رو ميخوام همون دستي كه عدالته رو ميخوام ولي با ما نميپره ميره خوبا رو جدا ميكنه آخه ما و چه به فرستادت ما خيلي ناچيزيم .

آخرشم براي خوشبختيمون بايد خودمونو بفروشيم و به ظاهر بخنديم

از اين عدالت از اين زندگي از آدماي با ماسك و صورتك  از اين محبت هاي پوچ از اين پول كه واسم آشغال ترين شي دنياست كه همش بدبختي ما سر اينه حالم بهم ميخوره

ميخوام از امروز نيلو باشم همون موجودي كه هميشه از ترس و خيال بد توي وجودم خفه ش كردم .

ميخوام خودم باشم واسه خودم زندگي كنم ميخوام صادقانه رفتار كنم مثله همه نباشم كه راحت قول ميدن راحت ميشكنن راحت داد ميزنن راحت آدميتشونو زير سوال ميبرن راحت دروغ ميگن و لاف ميزنن و راحت و بي خودي زندگي ميكنن فقط بخاطر پوووووووووووووووووول

 

+ نوشته شده در 7 Aug 2009ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط نیلوفر |


 

خدايا به انتظارم بمان همانند مادري كه به انتظار به راه افتادن طفلش هر روز با شوق و اميد چشم به پاهاي كوچكش دوخته است من ميرسم به تو و به حقيقت زندگي فقط كمي به انتظارم بمان فقط نگاهم كن با شوق و با خنده .

خدايا اگر هزاران بار به زمين افتادم دست هايت را از من دريغ مدار شايد همانند همان كودك جذب چيزي غير از آغوش گرمت شدم . به انتظارم بمان كه تنها به شوق انتظارت گام برميدارم . به رويم بخند تا بخندم پناه اشك هايم باش تا در آغوش تو و فقط تو بگريم آرام جانم باش كه تنها به عشق تو و بودن در كنار تو و آغوش مهربانت زنده ام . با من باش به هنگام هر طلوع و هر غروب . در كنار تو راه رفتن و زندگي كردن آرزوي محالي نيست مرا از خودت دريغ مدار .

با ذوق تو و در كنار توست كه رنگ ها رنگ ميگيرند و با توست كه نسيم ميوزد و پرنده مي خواند و عشق جان ميگيرد با توست كه قلبم صميمانه ميتپد و با توست كه چشمانم نور ميگيرد و وا‍‍ژه ها به رقص در مي آيند و من عاشق بازي با حروفم چون همه با تو معنا ميگيرد . نفس ميكشم به شوق تو خدا يا شتابان مي آيم كه تو را در آغوش كشم با من باش

سلام دوستان عزيز

اول بگم من نميگم رتبم چند شده و همه چيزو وقتي ميگم كه نتايج آخر بياد ولي اميدوارم ولي نميگم چه دانشگاهي يا معماري ميارم يا مهندسي پزشكي يا شهر سازي خدا داند .

ولي اگه واقعا باهام دوست هستيد دعا كنيد شهرسازي رو بيارم كه آبروم در ميونه .

دارم زجر ميكشم هنوز هيچي نشده فاميل فهميدن نميدونم كدوم خنگي رفته گفته اي خدااااااااااااا

هر روز پيام تبريك نيلو فر جان تبريك كه قبول شدي به سلامتي شيرينيم كه نميدي؟!!!!!!!!!!

اي خدا حالا كو تا قبولي چرا آخه با من اين جوري ميكنن ولش كن ميگذره

خوب كنكوريهاي عزيز اينا همونايي بودن كه ميگفتن امسال كنكور اسونه گند زدن به همه چيز به يه سال تلاش ادم بعدم برميدارن همه رو مجاز ميزنن كه بگن اره ما همه رو مجاز كرديم نميدونن كه مردم از اين مجازيا نصفيشون ميرن دانشگاه !!!!!!!!!!!

اون وقت ميگن واي چقدر اين سازمان سنجش مهربون و خوبه !!!!!!!!!!!

بازم ميگم ولش كن اما اشكم در مياد به خدا .

آقا اصلا به من چه حالا دانشگاه چي هست كه بخوام به خاطرش وارد اين بازي هاي مسخره بشم من هنوز دانشگاه نرفته و ليسانس نگرفته واسه خودم مهندسيم!

عزيزاني كه قبول شدن تبريك عرض ميكنم كه مجاز شديد اما انتخاب رشته رو مواظب باشيد خوب بزنيد كه سرنوشتتون خراب نشه

در پايان معذرت خواهي ميكنم اول از سازمان سنجش بعد از شما

دلم گرفته بود چه كنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در 5 Aug 2009ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط نیلوفر |


لب خندان تو برق چشمان تو برده قرار از دل عاشق زارم

با من بینوا بیش از اینم  جفا دیگر مکن یار

ای گل ارغوان همچو سرو چمان ای در شب تار من روشنایی

بته چین و ختن روح و جانی به تن دل می ربایی

اتش زده ای بر دل وای از من و اه از دل

زندگی بی تو شده بی حاصل دل شده مجنون چه کنم با دل

مستم ز نگاه تو زان چشم سیاه تو

حبیبم افتاده به چاه تو صنما سرگشته ی راه تو

برد از عشقت ارام جان شده ام شیدای زمان

من ز سودای وصل تو گشته ام رسوای جهان

رفت از دستم اختیار بردی از من صبر و قرار

در شب و روز تار من مه و خورشیدی ای نگار

نازنین سمن ای گل هر چمن شمع هر انجمن

نظری بر این عاشق زارت فکن

بیش از این اتش بر دل زارم مزن

از غم هجر یار شده ام بیقرار مرد از انتظار

ای نسیم سحر تو چه داری خبر از من بی بال و ÷ر

پیش چشمانت ای سمن گلزار

 من بی مایه جلوه کنم همچو خار

کشته مرا روی تو ان خم ابروی تو

من اسیرم در ان حلقه ی گیسوی تو

تا به مژگان سیاه تو نظر کردم

بحر صد تیر غمت سینه سپر کردم

نازنینا تو چون روح و روان منی

سر به پایت دهم گر مژه برهم زنی

بحر تو جان بیفشانم ای جان جانانم

 

+ نوشته شده در 16 Jul 2009ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط نیلوفر |


سلام

امسال نتونستم برای مامان گل خودم و بقیه ی مادرهای دیگه متن بنویسم ولی یه متن دارم از قبل که از تاریخ4/4/87 تو وبلاگم بوده و نوشته ی خودمه یادمه اولین باری که این متن رو نوشتم به خواست بچه ها توی کلاس زبان فارسی خونده شد و خیلی طرفدار داشت و بعدش با نم اشکی از چشم های بچه ها فهمیدم که تونستم احساسمو بیان کنم و حالا تقدیم میکنم به همه مادرهای خوب و زحمت کش :


 

 تك واژه اي كه مي توانم ان را به تحرير در او رم و ان را اعتراف كنم

 

اين است كه هيچ گاه نتوانستم ان گونه كه بايد تو را بفهمم و لمس كنم اما

 

عاشق دنياي سبزي بودم كه درون صدفي خسته جا گرفته بود صدفي كه

 

هر بار لبريز مي شد گويي در وجود من تلاطمي بر پا مي شد هيچ گاه و

 

هيچ وقت نمي توانم پي ببرم به قدرت بي نهايت دست هايت هر چه نگاه

 

مي كنم مثله دست هاي من است با اين تفاوت كه دست هاي تو لحظه هاي

 

بيشتري را سپري كرده اند و من ان را از پژمردگي دست هايت مي فهمم

 

ولي نمي دونم چرا و اين چه قدرتي در دست هاي توست يا اين چه قدرتي

 

است در اغوش گرم تو كه هر گاه ان را لمس مي كنم احساس مي كنم تو

 

ساحلي هستي و من هم مسافري اشفته كه با تمام وجود به ساحل تو روي

 

او رده است و موج نوازش دست هايت دل ناارام من را ارام مي سازد

 

كاش مي دانستي چقدر وقتي كه خوابي زيبايي مثل فرشته اي كه در گوشه

 

اي خفته است ان گاه در دل هزار بار ارز و مي كنم كه اي كاش فرصت

 

بيشتري براي ديدن تو داشتم مادر مادر مهربانم مادر عزيزم كاش مي

 

دانستي وقتي كه از من روي مي گرداني و در جواب التماس هاي من

 

سكوت مي كني چقدر دل شكسته مي شوم ان گاه رو به خدا مي اورم

 

خدايي كه مرا به اميد مهرباني هاي بي كرانت در دامان تو قرار داد كاش

 

مي توانستم سنگ صبوري براي قلب خسته ات باشم كاش مي دانستي حالا

 

كه بزرگتر شده ام احساس و احتياج بيشتري به تو دارم كاش هنوز موهايم

 

را شانه مي زدي كاش هنوز بي هيچ بهانه اي مرا مي بوسيدي هنوز به ياد

 

اخرين بوسه ي دوران كودكيم هستم به ياد روز هايي كه تو مرا عاشقانه

 

در قلبت جاي ميدادي و اينقدر مرا مي بوسيدي كه احساس مي كردم تنها

 

كودك خوشبخت دنيايم دلم مي خواهد دست هايم را بگيري ببين كه چقدر

 

سردم ببين كه چقدر چشم هايم عطش نگاه هاي پر مهرت را دارند چرا

 

مادر چرا ديگر مثل ان مادري كه در روزهاي كودكيم بودي نيستي من

 

دختر بدي شده ام يا تو خيلي خسته اي من كه هميشه ارز و داشتم همه ي

 

غصه هايت را بر دوش من بگذاري و خود اسوده باشي ولي تو هميشه

 

تنهايي در عالم خود مگر نه اينكه من هم جزئي از عالم تو هستم يادت مي

 

ايد هنگامي كه بيمار بودم چگونه بر بالين من مي نشستي و به صورت تب

 

دار من مي نگريستي ان گاه در دل هزار بار ارز و مي كردم كه اي كاش

 

هميشه تب داشتم و تو بر بالين من بودي و لي حالا به اين ارز وي كودكانه

 

مي خندم چون فهميده ام كه من بر تب عشق تو دچار بوده ام مي داني

 

بهترين ارزويي كه براي تو دارم چيست اين است كه يك بار صورت

 

غرق در نور خود را هنگامي كه با پروردگارت راز و نياز مي كني ببيني

 

درست مثل فرشته اي يا ستاره اي كه در قلب من مي درخشي مرا ببخش

 

براي تمام لحظاتي كه در وجودت بودم و تو را ازردم كاش مي دانستي

 

هنوز من را به اندازه ي روزهايي كه براي امدنم لحظه شماري مي كردي

 

دوست داري يا نه كاش مي دانستم ارزش اين همه ازردگي تو را داشتم يا

 

نه كاش مي دانستم من همانم كه قبل از تولدم مي خواستي تنها ارزويم اين

 

است كه تو براي هميشه در اسمان قلبم بدرخشي و تو كه از هر كس

 

نزديك تر به خدايي برايم دعا كن كه هيچ وقت اسمان قلبم غبار الود و

 

ابري نشود زيرا اگر اسمان غباري شود تو با ان همه درخشندگي در اين

 

اسمان غبار الود به چشم نمي ايي

 

تو را دوست خواهم داشت براي تمام لحظاتي كه من را در درونت تحمل

 

كردي به خاطر ازردگي هايي كه به خاطر لحظه ي شيرين تولد به جان

 

خريدي تو را دوست خواهم داشت براي ترسيم تصويري از عشق كه ان

 

را با جوهر دوست داشتن بر روي برگ هاي احساسم كشيدي و ان را

 

براي هميشه با دلبستگي به تو برچسب زدم

 

تنها دليل محكمانه ي من براي مرور البوم ذهنم عكس هاي تو در كنار من

 

است و من به خود براي داشتم چنين البومي مي بالم

 

دوستت دارم به خاطر نه.......

 

بگذار اين دفعه بدون بهانه دوستت داشته باشم

 

روز مادر مبارک

 

+ نوشته شده در 11 Jun 2009ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط نیلوفر |


 

سلام ستاره های درخشان آسمان زندگی

خیلی وقته که یادم رفته آسمونو با ستاره هاش با ماه زیبا و تابنده ش. وقتی یاد آسمون میکنم شب توی ذهنم میاد. شب تاریکی که فقط توش میتونی چشمک ستاره ها و دلبری ماه رو ببینی . ولی خیلی وقته حتی وقت اسم آسمونو میشنوم نه شب میاد تو خاطرم و نه ستاره ها فقط دلهره ی اینو دارم که یه شب دیگه هم اومد و رفت و هنوز هیچ کاری نتونستم نه واسه ی خودم و نه واسه ی هیچ موجود دیگه ای انجام بدم .

چقدر بده این احساس که همیشه فک کنی خدا باهات قهره و تو دیگه نمیتونی با ناز بهش بگی خداجونم بهم کمک میکنی ، هنوزم دوسم داری ؟ ولی یه حسی هی توی وجودت میگه ساکت شو تو که انقدر بدی که خدا از شنیدن صدات رنج میبره . چقدر بده وقتی میخوای با تمام وجودت بگی خدا اما از شرم اعمالت فقط سرتو میندازی پایین .

یه دبیر دین و زندگی داشتیم که میگفت : بچه های من هر وقت این احساس میاد سراغتون پس بزنیدش و بگید نه ، خدای من بخشنده ست خدای من مهربونه و هنوزم آغوشش واسه ی من بازه. برید به طرفش از هیچی هم نترسید و خجالت نکشید بعضی وقتا میتونید با این اندیشه های منفیتون راجع به خودتون از خدا فاصله بگیرید و جرئت نکنید دیگه نزدیکش برید .

نمیدونم شاید حق با همون دبیر دینی بود که وقتی با اون صورت سفید و پر نورش باهامون از خدا و بیداری توی شب و عبادت حرف میزد همه جا واست تاریک میشد و فقط یه نور سبز توی شب میدیدی با یه جانماز پر از گل که انتظارتو رو میکشید واسه ی یه عبادت خالصانه و یه شوقی که همه ی وجودت رو لبریز میکرد وقتی عقربه ها نزدیک میشد و ثانیه های آخر کلاس رو نشون میداد صورت ها غمگین میشد که قراره همه ی این احساس ها رو از بین ببره .

دلم تنگ شده هنوز هیچی نشده و یک ماه از تعطیلات پیش دانشگاهی نگذشته دلم هوای میز و نیمکت کرده . دلم برای همه ی بچه هایی که از صبح تا ظهر کنار هم کاری نبود که انجام ندیم تنگ شده .

دلم برای خنده هایی که مثل گردی به آسمون رفت و دیگه هیچ خبری ازشون نشد رو کرده .

یه جو صمیمی ، یه آغوش باز و گرم واسه ریختن درد و دل هات ، یه نگاه آروم و مهربون که اگه هزار تا غم داشتی با شیطنت های بچه ها فقط توی قلبت عشق میومد و هیجان .

چقدر ناراحتم که هیچ وقت قدرشونو ندونستم وقتایی که مثله دو تا بچه ی لوس سر یه بد رفتاری با هم قهر کردیم و همه ی مدرسه جمع میشدن تا آشتی مون بدن .

یادمه وقتی با یکی قهر میکردم انقدر انتظار میکشیدم تا یکی آشتی مون بده که جونم به دهنم میرسید آخرش به یکی میگفتم تو رو خدا واسطه شو باهم آشتی کنیم . چقدر مسخره بود وقتی حواسش پرت بود انقدر نگاش میکردم تا دل تنگیم فرو کش کنه وقتی آشتی میکردیم انقدر توی بغلش گریه میکردم تا دلتنگی چند روزم از بین بره .

هیچ وقت دلم نمیومد کسی ازم برنجه یا باهام قهر کنه .

 نمیخوام پا بذارم توی دنیایی که انسانیت آدم از بین میره و خودخواه میشه دیگه دنیا رو قشنگ و ادم ها رو خوب نمیبیه و به همه باید شک کرد حتی به خودت .

چی میشد اگه همه فکر میکردیم یه خانواده ایم بد وجود نداره اصلا این کلمه نابود شده .

وقتی به مامانم میگم این حرفا رو میگه نیلوفر خانوم زندگی رویا نیست زندگی سر سخته و بی رحمه .

شاید مامان راست میگه شاید اگه منم 45 سال از عمرم بره میگم درسته مامان راست میگه ولی اگه من دختر رویاییم بذار همین جور بمونم تو رویاهام اخه توی این دنیایی که واسه خودم ساختم همه رو خوب میبینم همه جا پر از خوبیه و خدا رو همیشه احساس میکنم و همه جا رو سبز فرض میکنم .

ببخشید اگه خیلی حرف زدم چند وقت بود ننوشته بودم داشتم دق میکردم .

 

+ نوشته شده در 25 May 2009ساعت 8:27 بعد از ظهر توسط نیلوفر |


سلام

تولده اره تولد یه پسرکوچولو به نام علی البته تولدش ۱۳ خرداده ولی خوب کنکوره و ...

اگه بیاد ببینه میدونم خیلی ذوق میکنه . این علی کوچولو ماشاالله امسال میره توی ۱۵ سال و سنی که بهش میگن سن تکلیف . علی جون امسال سالیه که دیگه باید اماده شی واسه ی رسیدن به درک بهتر از خدا از هستی و از زندگی کردن اینکه بفهمی وظیفه ت توی این دنیا چیه واسه چی به دنیا اومدی و چگونه باید خالقت رو پرستش کنی .

علی جان من از طرف دوستای وبلاگی هم بهت تبریک میگیم امیدوارم خداوند عمر با عزت بهت بده با یک اینده ی خوب و درخشان حتما ایندت خوبه چون میدونم خیلی بچه ی خوبی هستی .

تولدت مبارک وروجکه شیطون

+ نوشته شده در 24 May 2009ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط نیلوفر |


کنار هرقطره ی اشکم هزار خاطره دفنه

انقدر خاطره داریم که گویی  قد یک قرنه

گلو میسوزه از عشقت عشقی که مثله  زهره

ولی بی عشق تو هر دم خنده با لبهای من قهره

درسته با منی اما به این بودن نیازارم

تو که حتی با چشمهاتم نمی گی آه دوست دارم

اگه گفتی  دوست دارم فقط بازی لبهات بود

وگرنه رنگ خودخواهی نشسته توی چشمات بود

هر چی عشقه توی دنیا من میخواستم ماله ما شه

اماتو هیچ وقت نذاشتی بین ما غصه نباشه

فک میکردم با یه بوسه باتو  هم خونه میمونم

نمیدونستم نمیشه آخه بی تو نمیتونم

گله میکنم من از تو از تو که این همه بی رحمی

هزار بار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمیفهمی

 چشام همزاد اشک و خونم

دلم همسایه ی آهه زمانه گرگ و عشق تو شبیه مکر روباهه

شدم چوپان ساده لوح کنار گله ی احساس

چه رسمی داره این گله سر چنگال گرگ دعواست

تو انقدر خواستنی هستی که این گله نمیفهمه

اگه لبخند به لب داری دلت از سنگ و بی رحمه

ببخش خوبم اگه این عشق حیله ی تو رو رو کرد

نفرین به دل ساده که به چنگال تو خو کرد

سلام دوستان عزیزم از همه تون ممنونم از آوای بی صدا و از وبلاگ رنگین کمون که همیشه بهم لطف داشتن وبقیه ی وبلاگ ها کاش لایق این همه محبت باشم

+ نوشته شده در 16 May 2009ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط نیلوفر |


من بی تو هیچم تو باورم نکن

بعضی وقتا از خودم میپرسم واسه چی هستی ولی یه چیزی تو قلبم داد میزنه واسه من . مهم نیست خودت بتونی زندگی کنی یا نه مهم نیست که توی زندگی از چیزایی ناامیدی هروقت صدایی از توی قلبت اومد که بخاطر من زندگی کن باید زندگی کنی .

یه شب برادرم از یه خواب عمیق بیهودگی با چندتا کلمه بیدارم کرد :

وقتی یه نوزاد به دنیا میاد خدا رو دیده وقتی میخواد بیاد گریه میکنه چون آدمای خودخواه میخوان اونو از یه جای زیبا و از پیش خالقش دور کنن و بیارنش توی دنیای مزخرف و پوچ خودشون بدون اینکه وقتی هنوز بچه ست بهش بگن فرزندم وقتی دلگیرمیشی تنها اگه چشماتو ببندی و و توی دلت بگی خدا میاد پیشت اگرچه تو اگه بازم صداش نکنی اون بازم کنارت هست و مواظبته .

هیچوقت یادش نمیدن که تو حتی تو اتاق دربسته خدای بزرگی رو داری که همش مواظبته آخه چرا ؟ چرا باید بچه های بیگناه آلوده ی گناه بزرگترا بشن انقدرآلوده که وقتی میفهمن قراره برگردن پیش خالقشون گریه میکنن چون یادشون رفته که وقتی میخواستن بیان چقدر واسه ی دوری از خدا گریه کردن .

اون یه خط حرف زد آخرش با یه سکوت چندتا نقطه واسش گذاشت ....

ولی نه یه چیزی گفت به دلم خیلی نشست گفت خدا آدما رو آفرید که بتونن خودشون خدا رو اثبات کنن .........

حرف ساده ای بود ولی به خاطرش یه شب دوشب یه هفته گریه کردم

خدایا من کجای کارم اصلا چی کار کردم .کی یه روز از خواب بلند شدم برای جستجوی تو خدااااااااااااااا

آتیش گرفتم هر صبح که بلند شدم یا به یاد دیشبم بودم و یا به فکر فرداهای دور و درازم و یا شاید فردایی نباشه

خدایا هربار خواستم بیام سمتت خودم نتونستم خودمو ببخشم هربار اومدم خیس از گریه شدم هربار توبه کردم دوباره شکستم ولی تو خدا چی کار کردی؟ (دل کنده بودم از همزبونیت پنهون نکردی از من نشونیت من پا کشیدم از عهد بسته ام تو پا فشردی بر مهربونیت)

هربار دوباره یه کوه مشکلات گذاشتی سرراهم که از مسیرت پرت نشم یه کوه پر از مشکل که انگار پشت اون کوه خبری بود آره یه جاده پر از فراز و نشیب صدات میکردم و بدون اینکه بفمم تو اون طرف کوه رو هموار میکردی بعد کوه رو برمیداشتی که دوباره گمراه نشم یا بعضی وقتا کاری میکردی تا دور بزنم و از اون کوه فرار کنم خدا اگه من ازت دور میشم اگه سرمو میندازم پایین تا نبینیم تقصیره خوبیهای توئه خدا اگه انقدر خوب نبودی من انقدر بد نمیشدم ......

اگه شکوه دارم از تو اگه بی قرارم از تو تو بمون که اشیانه ام تویی به هوایت ای ستاره به تو میرسم دوباره اگه عاشقم بهانه ام تویی

اگه سرد و مرده بودم اگه پر نمیگشودم به تو بستم این دو بال خسته رو

برداشت از این مطلب آزاده هرجور دوست دارید فکر کنید

حتی تو بهارنارنج درخت زندگی

 

 

+ نوشته شده در 8 Apr 2009ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط نیلوفر |


وقتی رفتی تو از پیشم تموم ارزوهام مرد

ندیدی که شکست قلبم ندیدی قلب من پژمرد

بیا برگرد واسه یکبار که بدجوری دلم دلتنگه

در و دیوار این خونه واست بدجوری دلتنگه

اه نیستی ببینی تنهاییامو صدای هق هق شب گریه هامو

بیا بگذر ببخش خوبم گناهم را حلالم کن

بگو کی بود تو رو راحت گرفت از قلب تنهام

کدام نارفیقی بود که نفهمید من تو رو میخوام

خدا لعنت کنه اونکه تو رواز من جدا کرد

منو تو اوج غم تو بی کسی بی هم نفس تنها رها کرد

بیا بگذر ببخش خوبم حلالم کن

چه شبهایی که تا صبح واسه ی توگریه کردم

که برگردی کنارم بگیری باز اون دو تادستای سردم

التماست میکنم برگرد دوباره پیشم برگرد

واسه ی لحظه های خوب  و اون حرفای توی بیقرارم

بیا بگذر ببخش خوبم گناهم رو حلالم کن

+ نوشته شده در 27 Mar 2009ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط نیلوفر |


حس خوبی دارم به تو که نزدیکی

میشه دستاتو گرفت توی این تاریکی

میشه تا اخر عمر با خیالت سر کرد

میشه عاشق موند و عشق را باور کرد

امشب انگار دلم حرفی واسه ی گفتن داره مثله همه ی شب های جمعه دوباره امشب دلم گرفته . انگار رسم دله که هر دفعه منو میرنجونه و دوباره باهام آشتی میکنه .

امشب نمیدونم بهونه ی چیو میگیره . دلم تنگه کاش میتونستم بغض و سکوتمو بشکنم و فریاد بزنم کاش میتونستم برم یه جایی که تنهای تنها باشم . کاش ذهنم اشفته و مغشوش نبود .

امروز اینجا خیلی بارونی بود درست مثله چشمای من همون چیزی که همش از خدا میخواستم باران .

ولی پای رفتنم نبود خوابیده بودمو و فقط به صدای آهنگش گوش میکردم .داشت صدام میکرد انگار هر قطره ای از بارون به یاد ذوق من وقتی بارون میومد افتاده بود .ولی انگار از اینکه خیس بشم زیر اون بارون سرد میترسیدم .هر قطره ای که به شیشه میخورد به دنبالش یه قطره اشک رو گونه هام سر میخورد . دلم گرفته احساس خفگی آشفتگی. کاش میتونستم یه ذره سرمو با آرامش روی زمین بذارم و بخوابم چشمام نگران به هرطرف میدوه ذهنم مثله یه آسیاب میتابه و همه چیزو همه وقایعو با هم مخلوط میکنه و همشونو خرد میکنه . انگار یه باری روی دوشمه اون قدر سنگینه که دارم زیرش له میشم .

تحملم تموم شده خدا !کی زمان وصل میرسه .خدایا به خاکت افتادم التماست کردم. خدایا من از همه بریدم از این فضای خفقان از پنهان کردن یه دنیا عشق توی قلبم. خدایا فلبم طاقت تحمل این همه درد و فراق رو نداره از طرفی میدونم هنوز استحقاق وصل رو ندارم .خدایا سوختم یعنی اتش دوزخ از این همه درد سوزنده تره .نفسم گرفته نفس کشیدن واسم شده دردناکترین درد دنیا .

ضربان قلبم دارن میشمارن لحظه های دوریو تا کی خدا؟ تا کی؟ یه روز یه ماه یه سال یه عمر!!! خدایا بسه دیگه .

دایی مهدی رفتی و نیلوفرتو با یه عالمه غصه جا گذاشتی. رفتی که از دست من و لجبازیام خلاص شی رفتی تا بیوفایی نبینی رفتی از بس گفتی این جا زندانه از بس گفتی هوای اینجا آلوده و متعفنه رفتی از بس دلت شکست از بس سختی کشیدی از بس رنج کشیدی یادته بهم میگفتی نیلوفرم دخترم قشنگم یه ساله رفتی ولی هنوز یاد بوسه هات که همش از دستت فرار میکردم و به زور بوسم میکردی هنوز آزارم میده رفتی و شد یک سال دوری و من هنوز باور نکردم رفتی. چرا خدا چرا من نتونستم از لحظه های بودنش استفاده کنم چرا ؟

همش دلم میخواست باهات برم بیرون دو تایی. تو عاشق قدم زدن روی پل خواجو بودی و صدای آواز آدمای خسته توی دالان های پل  و من هروقت خواستم بهت زنگ بزنم زری مامان میگفت اذیتش نکن کار داره. مهدی من! میگن ادما واسه رفتگانشون به خاطر این گریه میکنن که نتونستن حرفاشونو کامل بزنن. اره دایی منم یه دنیا حرف داشتم واست یادته باهم مسابقه میدادیم متن بنویسیم و شعر بگیم تو همش میبردی و همش انقدر غمگین بود که گریم مینداختی. از اوردن اسمت تو خونه خوف دارم چون همه فراموشت کردن .میفهمی همه!! فقط من به یادتم چون دلم میسوزه کسی به یادت نیست. من چه جوری بیام سر مزارت؟ چه جوری گریه نکنم؟ چه جوری فریاد نزنم از این همه مهربونی که در حقم کردی ؟ مادر جون میگفت اومدی بخوابش و دوباره مثل روزایی که بودی جلوی همه ی بچه ها بهم محبت میکردی وقتی می گفته مهدی بچه ها ناراحت میشن گفتی ولشون کن من فقط نیلوفرمو دوست دارم . کاش اون بار که سر مزارت غش کردم و بدنم بی حس شد مرده بودم. مهدی جونم !چشم آبی من!  اون موقع مرگ رو حس کردم انگاری از اون همه گریه دلت سوخت برام و میخواستی ببریم. همه اومده بودن بالاسرم گریه میکردن و صدام میزدن همه میگفتم این دختره کیه چه نسبتی باهاش داره از گریه هام دلشون میسوخت . چون میترسیدن منم مثله تو بمیرم و اونام از غصه ی کم محلیهاشون عذاب وجدان بگیرن .

دلم واسه خندیدنت که از ته دل بود. واسه گریه کردنت که با سوز بود. اشک های حلقه زدت تو اون چشمای آبیت که یاد دریا می افتادم و همش غرق توی اون همه زیبایی بودم تنگ شده .واسه شیطونیهات پرخوریهات و اون هیکل تپلت تنگ شده . دلم واسه لوس بازیات تنگ شده . یادته هر وقت منو میشوندی تو بغلت و بوسم میکردی زری مامان چی میگفت می گفت بذار پایین دختره ی گنده رو خدا شانس بده و تو بدتر منو فشار میدادی و بیشتر بوسم میکردی و میگفتی حسودیت میشه ؟ اون قدر با افتخار بهم نگاه میکردی که تو نگاهت ذوب میشدم وقتی دستامو میگرفتی حتی نوک انگشتامو هم بوس میکردی .

هیچ وقت فکر نمیکردی من بزرگ شدم همش باهام بچه گونه حرف میزدی وای دایی جونم چرا این کارا رو با من کردی چرا بدبختم کردی حالا اون همه خاطره هر روز عذابم میده .

اگه انقدر منو دوست داشتی حالا که پیش خدایی واسم دعا کن .

کاش میتونستم از اینجا خدایا تاخونه ت بدوم وقتی رسیدم به کعبه از عظمت و شکوهش همون جا جون بدم. خدا صدام کن .کدوم مهمونی رو دیدی که از صاحبخونه بخواد دعوتش کنه خونه ش . خدا من بد همه خوب خدا من زشت و همه زیبا خدا من نادان و همه دانا همه غنی و من فقیر خدایا من خاک زیر پای بنده هات میشم منو دعوتم کن میدونم این همه بدم به خوبی خودت خدا به همین اشکهایی که امانمو بریدن  دیگه طاقت دوریتو ندارم میخوام بیام تو رو به اون عظمتت کمکم کن................................

 

+ نوشته شده در 30 Jan 2009ساعت 10:5 بعد از ظهر توسط نیلوفر |


سلام

دفعه ی قبل گفتم تنهام الان شرمندم میدونم خدا جون دلتو شکستم میدونم بهم گفتی پس من چی من که خلقت کردم بهت همه چی دادم منو نمیبینی .

اون موقع هیشکیو غیر خودم تو دنیا نمیدیدم ولی حالا خداجون تو رو میبینم حست میکنم تو پیش منی اگه هیشکی نباشه خیالی نیس توکه هستی .

انقدر بزرگ و مهربون هستی که بشی واسم همه کس .

خدا میدونم داری اینا رو میخونی اگه هیشکی تو دنیا نباشه که دوسم داشته باشه اگه هیشکی نباشه که به قولی وفا کنه اگه همه نامرد و نامهربون باشن دلم خوشه که تو رو دارم

مهم نیست کسی از حرفام خوشش بیاد یا مسخره بیاد واسش یا یه مشت شعار یا نه این جا خونه ی منه چار دیواری من و تو نگران هیچی نیستم چون خودت میدونی و میبینی دلمو .

خدا جونم خیلی دوست دارم ..........

+ نوشته شده در 19 Jan 2009ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط نیلوفر |


 

تنها ماندم..............

+ نوشته شده در 11 Jan 2009ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط نیلوفر |


سلام

بعد یه ماه اومدم ولی نمیدونم چی باید بنویسم . واسه چی باید بنویسم وقتی حوصله ی هیچی و هیچکسی رو ندارم . همه چیز واسم پوچ و بی معنی .ادم ها حرفاشون قولهاشون دوست داشتن هاشون . همه چی دروغه حتی اونی که می بینیم خودش نیست . تصمیم گرفتم تنها باشم مگه تنهایی بده خودم و خدا اون وقت هیچکس بهت قول بی خود نمیده الکی بهت نمیگه دوست دارم الکی محبت بهت نمیکنه یه روزی تنهات نمیذاره بره .

چرا هر کی به خودش این جرئت رو میده که دیگری رو به راحتی اذیت کنه ؟ چرا انقدر ادما سنگ دل شدن اخه مگه خدا توی اون قلبشون به جای محبت و عشق چی گذاشته ؟ کینه نفرت دروغ

توی این مدتی که نبود خیلی سختی کشیدم . خیلی چیزها رو درک کردم . دلم برای خیلی ها تنگ شده ولی وقتی من یه صدم واسشون ارزش ندارم واسه چی ناراحت بشم .

کی ناراحت میشه وقتی بفهمه از دوریش چقدر گریه کردم و هر روز واسه ی سلامتیش دعا کردم ؟ اخر یه روز گلوم از این همه بغض میترکه . اخر میمیرم و هیچکس نمیفهمه چقدر زجر کشیدم و تنهایی . نمیفهمه چقدر غصه خوردم . ولی مرگم خوب چیزیه وقتی دلت برای اونایی که تنگ شده میان بالای سرت و اشک میریزن که چرا نفهمیدنت چرا بهت سر نزدن .

ولش کن بی خیال اینا فقط درد و دل های یه ادم دیوونه ست ..........

 عزیزم تولدت مبارک

راستی این یه شعرو نوشتم واسه تولد یکی از دوستام عزیزم تولدت مبارک

توی گلخونه ی قلبم یه گلی جوونه کرده

ذوق اون برق نگاهش دلمو دیوونه کرده

کاشکی چشمامو میبستم میومدی تو در کنارم

دست میذاشتی روی قلبم میدیدی که بیقرارم

کاشکی چشمامو میبستم دست بود توی دستم

میدیدی که سرد سردم اما با تو گرم دستم

کاشکی چشمامو میبستم شونه هات میشد پناهم

به خدای اسمونا با تو هیچی کم ندارم

کاشکی چشمامو میبستم اشکامو تو پاک میکردی

اخه میدونی با عشقت دلمو دیوونه کردی

کاشکی چشمامو میبستم منو میبردی تو ابرا

اخه اون جا هیچکسی نیست خودمونیم تک و تنها

کاشکی چشمامو میبستم میدیدم که زیر بارون

با هم دیگه ما میخونیم شعر عشقو اروم اروم

کاشکی چشمامو میبستم میدیدم که پیش رومی

اومدی که تا همیشه توی زندگیم بمونی

 

+ نوشته شده در 25 Dec 2008ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط نیلوفر |


                                          

                                   حس خوبی دارم به تو که نزدیکی                                         

میشه دستاتو گرفت توی این تاریکی                                 میشه تا اخر عمر با خیالت سر کرد

                                       میشه عاشق موند و عشق را باور کرد

تا تو هستی جز تو همه چی ممنوعه ست                        عشق دل کنده از این کوچه باغ بن بست

                                          من توی آغوشت گرم بودم یا سرد

 کاش شب می فهمید روز باور می کرد                              بغض یه دنیا رو از دلم کم کردی

 من فقط من بودم منوآدم کردی

عشق بی حادثه نیست من خیانت کردم                            اگه یادم باشی زود بر می گردم

  ای خدایی که برام تو شبا فانوسی

هول می شم وقتی تو منو می بوسی                               هول میشم وقتی تو منو می بوسی

سلام به روی ماه همتون

امشب نیت کردم بنویسم فقط به خاطر اینکه شب آرزوها بود . حرف هایی که می خوام بزنم قبل از اینکه شما بخونین مطمئنم اول خدا می خونه چون اونه که قرار امشب  صندوقچه ی قلبمونو باز کنه و آرزوهامونو ببینه . نمی دونم برای خودم چی آرزو کنم همیشه آرزوهای خودم یادم می ره انقدر آرزو هست که آدم خودشو فراموش می کنه .

دلم می خواد وقتی نوبت به قلب من رسید توش آرزوهای همه باشه . می دونم هممون اول از همه از خدای خوبمون سلامتی پدرمون مهدی موعود رو می خوایم و بعد نزدیک شدن ظهورشون . می دونم هممون دلمون می خواد همه ی مریض ها شفا پیدا کنن . می دونم همه ی ما از خدا آمرزش رفتگانمون رو می خوایم . می دونم همه ی ما از خدا می خوایم که هیچ وقت تنهامون نذاره و ما رو به حال خودمون رها نکنه . می دونم همه ی ماها دلمون می خواد به عشق حقیقی و الهی برسیم . می دونم دل همه ی ماها واسه ی نزدیکی به خدا و قرب الهی می تپه .

آره از درس و کنور هیچی نگفتم چون اول باید خودمونو بشناسیم تا بعد بتونیم برای هدفی که داریم تلاش کنیم . وقتی نمی دونیم کی هستیم و کجاییم و می خوایم به چی برسیم و به کجا ؟ چه فایده فقط فکرمون درس و کنکور باشه ؟ وقتی هنوز قبول نکردی که فقط خداست که قراره بهت کمک کنه و دستتو بگیره وقتی همه تنهات گذاشتن وقتی خدا رو به عنوان تکیه گاهت انتخب نکرده باشه به چه امید و پشت و پناهی می خوای درس بخونی ؟ به کی می خوای بگی توکل می کنم به تو درس می خونم برای نزدیکی به تو ؟

حرفام شاید برات مسخره بیاد . خودمم اول حالیم نمی شد ولی به جایی رسیم که اگه نمی گفتم خدا پرت می شدم تو دره ی بدبختی . اگه نمی گفتم توکل می کنم به تو گم می شدم و طوری می شد که انقدر به دور خودم می پیچیدم که نمی فهمیدم از کجا اومدم و الان کجام .

شاید پیش خودت می گی شعار نده باشه تو این جوری فکر کن ولی وقتی رسیدی یادم می افتی .

آخرین آرزوی من اینه که دوست من امید وارم خدای مهربونمون هر آرزو و هر نیتی که امشب داری اگه به خیر و صلاحت بود برآورده کنه .

 

+ نوشته شده در 24 Nov 2008ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط نیلوفر |


سلام

امشب تولد پدرمه .

امشب باید وجودشو و حضورشو جشن بگیرم در حالی که بچه های عموم واسه ی از دست دادن پدرشون باید غصه بخورن .

امشب دلم گرفته . دلم واسه ی عموم تنگ شده . چقدر سخته بدون حضور پدر ، بدون نوازش هاش و بدون خنده هاش زندگی کردن .

خدایا امشب شکر می کنم تو رو به خاطر وجود پدرم . خدایا چیزی نمیتونم بگم غیر از اینکه سکوت کنم . از خودم متنفرم برای تمام روزهایی که پدرمو اذیت میکردم یا بهش توجه نمی کردم . به خاطر اینکه کنارم بود و حسش نکردم خدایا منو ببخش .

امشب وقتی اومد خونه خسته بود تو چشماش خستگی موج میزد انگار صورتش پیر شده  با چند تا موی سفید که جدیدا کنار سرش برق میزنه . نمی دونم خدا چه جوری بهش دلداری بدم چه جوری بهش بگم باباجونم غصه نخور من پیشت میمونم نمیذارم غصه بخوری . وقتی واسه غسل عموم رفتیم وقتی میخواستن روشو پس بزنن ببینیمش سرمو محکم گرفته بود  رو  سینه ش و دستامو محکم گرفته بود تو دستش وقتی عمومو اوردن هیچی نفهمیدم فقط قلبی رو حس میکردم که تندتر میزد و بوسه هایی که به سرم زده میشد . اره بابایی بود دوباره داشت نیلوفرشو میبوسید اونم بعد از سال ها دوباره منو گرفته بود تو بغلشو و از خودش جدا نمی کرد . چقدر واسه ی تک تک نفس هاش و تپش قلبش خدا رو شکر می کردم گریه می کردم به خاطر وجودش احساس میکردم به کوه محکمی تکیه دادم .

محکم و مهربون . بابا جون تولدت مبارک . چقدر دلم می خواست امشبم ببوسمت ولی انقدر خسته بودی که دلم نیومد سر به سرت بذارم .

بابایی  خیلی می خوامت . یه تار موتو به یه دنیا نمیدم . امشب برات هدیه ای اماده نکرده بودم اخه هر وقت فکر جشن گرفتن واسه ی تو رو می کردم دلم خون میشد می گفتم پس بچه های عمو واسه ی کی جشن بگیرن ؟

بابا جون نمی خوام دیگه فقط ماله من باشی من می خوام داشتن تو رو با بچه های عمو تقسیم کنم . دوست دارم بابای اونا هم باشی نکنه یه شب غصه بخورن و بخوابن . نکنه از دوری باباشون بغض کنن . هنوز صدای عمو تو گوشم میاد همش می گفت لولویی بیا پیش عمو یه بوس بده . وقتی میرفتم نمیذاشت دیگه از پیشش تکون بخورم . شب عقد پسر عموم بهم می گفت اگه برقصی یه بسته ادامس بهت میدم من نرقصیدم ولی اون بسته ی ادامسشو بهم داد ولی هیچ وقت نفهمیدم اون ادامسو کجا گذاشتم اقلا اگه بود به یادش میخوردم .

بابایی عزیزم رفتی توی 49 سال .داری پیر میشیها . هر روز داری خسته تر میشی کاش میتونستم کاری بکنم چقدر دنیا نامرده چقدر بی رحمه .

هنوز لحظه ای که سر مریمو رو شونت گذاشتیو سر مزار باباش گریه کردینو یادم میاد همه گریه می کردن حتی اسمونم گریش گرفته بود . به خودم می گفتم این بابای منه همونی که چند سال ازش دور شده بودم حالا غیر من و علی  دو تا دخترو دو تا پسر دیگه هم داره . اشکاش از رو گونه هاش سر می خورد و می افتاد رو مزار عمو ولی جرئت نداشتم برم جلو و اشکهاشو پاک کنم چون دیگه فقط بابای من نبود .

دنیا ازت بیزارم ولی انتقام اونایی که نتونستن زندگی کنن و تو شکستشون دادی رو ازت می گیرم کاری می کنم که جلوی پام زانو بزنی و تسلیم شی حالا می بینی .

زندگی تقدیم قلب نازنینتون

+ نوشته شده در 27 Oct 2008ساعت 6:6 قبل از ظهر توسط نیلوفر |


بچه ها سلام

 

عموم فوت کرد

اول دایی که خیلی دوسشون داشتم و حالا عموم . نه اشکی مونده برام نه قراری

قلبمم که انقدر درد میکنه که قرص قلب بهم دادن چند وقتی ممکنه نباشم

دریا کجایی که بهم دلداری بدی حالا که انقدر تنهام

 

 

+ نوشته شده در 19 Oct 2008ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط نیلوفر |


سلام امروز خیلی ناراحتم چون میخوام یه قصه ای رو بگم که ماله ادمیه که خیلی دلش پره و مرتب بهم گفته بنویس تو وبت ولی هیچ وقت نتونستم این کارو بکنم

امروز وقتی خیلی دلش گرفته بود اومد پیشم و اینا رو برام گفت :

صبح با خیال زندگی از خواب بیدار شدم با صدای اذان صبح که توش پر از نوای عشق و وعده های خوبی بود . نمازمو و خوندمو و طبق معمول برای همه دعا کردم و بعدش برای کسی که خیلی دوسش داشتم . چون بهم دوست داشتنو اموخته بود اول بشنو تا خبر رو بهت بگم و من امروز دعوتش می کنم که بیاد و بخونه می دونم که میاد .

چند سال پیش که من عاشق کسی شده بودم وقتی از همه جا ناامید بودم وقتی از زندگی بریده بودم وقتی نمیدونستم عشق یک طرفه به کسی که حتی نمیدونست من دوستش دارم یعنی بن بست کسی اومدو بهم چیزی به نام وبلاگ و ایدی رو معرفی کرد و گفت حرف بزن با همه از دردت بگو تا خالی بشی فقط همینو گفت و رهام کرد .

یک شب که داشتم طبق معمول از درد عشق میسوختم و گریه میکردم کسی اومد و نوشت من محمد 23 ساله و من هم خودمو معرفی کردم و اولین سوالی که کردم این بود ایا تا به حال عاشق شدی ؟ و خوشبختانه اون زود به مقصود من پی برد و از من خواست تا راحت باشم و درد دلمو بگم و من با نگاهی به اسمون و تایید چشمک ستاره ها هر چی تو دلم بود بیرون ریختم و انقدر حرف زدم که اروم شدم . اون هر چی میگفت زیبا بود نه قصد اذیت داشت و نه حرف بدی میزد فقط چیزهایی می گفت که حس کردم واسم فرستاده ایه از جانب خدا به خصوص که وقتی اومدم به خدا توکل کرده بودم .

هر روز و هرشب کارم شده بود درد و دل و اون منو اروم میکرد با حرفای حقیقت ، زندگی ، امید .

از خدا میگفت از خوبی های زندگی شدم یه دختر سرحال و امیدوار هر روز بیشتر یاد میگرفتم حرفهای تازه حقیقت های نو .

تشویقم میکرد به نماز خوندن ، به درس خوندن ، موفقیت .

شده بودم یه ادم امیدوار تا یه روز عزیزترین ادمی که توی زندگیم بود رو از دست دادم دیگه اون برای من یه نفر نبود دو نفر بود هم عزیز از دست داده و هم یه همراز و مشوق .

امروز وقتی که رفتم نوشته بود ما هیچ سنخیتی با هم نداریم ، نوشته بود میخواد بره واسه ی همیشه و قراره تنهام بذاره . گفته بود هیچ وقت نمیره میگفت دوستی تا نداره . میگفت همیشه هستم باهات چون نمیتونم ازت جدا بشم می گفت عادت کردم به حرف زدن برای تو . ولی حالا...............

امروز از گریه هاش گریم گرفت صدای گریه اش سوز عجیبی داشت . انگار هیچ کس دیگه رو نداشت بعد که دوباره به حرف اومد گفت :

پدر من هیچ وقت بهم توجهی نمیکرد همش کار کار کار . حتی یه ثانیه هم وقتی نداشت پدری که انقدر دوستم داشت شده بود مثله یه سنگ . فکر می کردم حالا که کسی پیدا شده که مثله یه برادر بهش اعتماد کنم می تونم حرف های پدر و دختری رو هم بهش بگم چون اون مرده .

شاید برات مسخره بیاد ولی سه سال همدلی با کسی که نمی شناختیش خیلی سخته . من سه سال باهاش زندگی کردم حتی ضربان قلبشو حس می کردم . وقتی توی احیا قران به سر می گرفتن اول واسه ی اون دعا می کردم برای خوبی هاش . اون واسم یه نفر نبود یه دنیا بود یه دنیای که اگه واقعیت پیدا می کرد پر از مهربونی و عشق بود . کاش فقط یه بازیچه واسش نبوده باشم و گرنه به خاطر تموم لحظه هایی که به یادش بودم شب هایی که براش بی خوابی کشیدم و به خاطر عشقی که بهش داشتم نمی بخشمش . بهش گقتم شاید از دستت ناراحت بوده تنها یه جمله گفت : هیچ کس حاضر نیست زندگیشو حتی واسه لحظه ای از دست بده و اگر بره برای رفتنش همون جور که برای عزیز از دست رفتم ناارومی کردم اون قدر گریه می کنم تا خدا برش گردونه .

چیزی نمی تونم بگم می دونم اومدی و داری اینا رو می خونی اون امروز مثله بارون گریه کرد می گفت اون عاشق دریاست با پرنده های سفید روش می خواست اون قدر گریه کنه تا واست یه دریایی از عشق بسازه و خودش نابود شه و روحش بشه واست یه پرنده ی سفید که دوسش داشته باشی .

یعنی اون اندازه ی یه پرنده ی سفید لایق نبود که می خواست پرنده بشه تا دوسش داشته باشی .

بهش چی می گفتم ، می گفتم گریه نکن ، اون سه سال باهات زندگی کرد تو قول بهش داده بودی که تا وقتی قبول بشه باز هم کنارش هستی . گفته بودی دوستی تا نداره .

می دونی از جمله ای که خیلی میترسم چیه دوستت دارم . می دونی چرا پر از مسئولیت از قسم بدتره . دوستت دارم یعنی همیشه به یادتم . یعنی هر لحظه کنارتم . یعنی تنهات نمی ذارم و خیلی حرف های دیگه .

برگرد نذار  بیشتر از این بشکنه .

 

+ نوشته شده در 19 Oct 2008ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط نیلوفر |


خدایا دستمو بگیر تا بتونم بیام پیشت

امشب زده به سرم خوابم نمی به گفتم بذار یه چیزی بنویسم شاید خسته شدم و خوابم گرفت

اخی نمی دونم تا کی باید تحمل کنید این حرفای منو ولی دعا کنید روزی بیام که با خبر قبولیم همراه باشه . میدونم میاد اون روز (اعتماد به نفسو برو )

امشب باز رفته بودم توی فاز شر و شاعری برخوردم به شمس تبریزی . انقدر درس و هزار جور تست مختلف باید بخونم همه چیزو تستی می بینم حتی زندگی رو .

ولی خوب میگذره انقدر پدر ادمو در میاره انقدر خون به جگر می کنه ادمو تا بگذره ای خدا...

ولی خدایی درس خوندن واسه ادم شیطونی که یه جا بند نمیشد و همش همه رو ازار میداد خیلی سخته من اصلا نمی تونم بند شم سر جام الکی ول می گردم دور اتاق ها و دوباره میام سر جام می شینم و دوباره هزار تا بدبختی .

ولی حسنی که داره این درس خوندن اینه که حداقل مامانم از دستم راحته تا میرم پیشش میگه لااله الا الله بدبخت حساسیت پیدا کرده نسبت به من

خوب بگذریم شمس جان در مورد کسی گفته که عشق رو میفهمه و قدر اونو می دون حالا مینویسم بابا صبر کنین

اندرون سوخته و برون افروخته رنج فراق کسی داند که وی را دوستی بوده باشد و رنج هجران کسی را نماید که او را عزیزی بوده باشد و از ان جدا مانده هر که را یوسفی نیست او را زندگی و زندگانی نیست (قال نیلو : چه جمله ی با حالی گفته ها باریکلا شمس)

روزی چندی با حریفکی در گلخنی روزگار کنی به مفارقت وی تو را دردی بود اخر یعقوب چون راح روح وحی در مشاهده ی یوسف نوش میکرد بر فراق او چگونه گریان نباشد ؟ گفت : ای دیده سپید شو چون روشنایی برفت رشکم اید که در جهان نگرم .

ای خدا بمیرم واسه حضرت یعقوب کاش بابای منم مثله حضرت یعقوب بود یه کمی تازه اگه یه روز خونه نباشم تا میام میگه داشتم یه نفس احت میکشیدم زلزله اومد .

خوب خوابم میاد کاری ندارید شبتون بخیر

 

 

+ نوشته شده در 16 Oct 2008ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط نیلوفر |


امروز دلم می خواد از زبون یه ادم دیگه ای حرف بزنم که اسمش هست مارگوت بیکل

شاید برای بعضی هاتون جالب باشه شایدم نه

فقط خواهش میکنم وقتی این متنو خوندید نظرتونو بنویسید فقط خواننده نباشید :

پنجه در افکنده ایم با دست هایمان

به جای رها شدن سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را

به جای همراهی کردنشان

عشق ما نیازمند رهاییست نه تصاحب

در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه

احساس خوبی دارم شاید به خاطر اینه که رها شدم و خودمو سپردم به کسی که همیشه منتظر این لحظه بوده .

امیدوارم شما هم به زودی خودتون رو بسپارید به دستش

در پایان نیلو برای همتون ارزوی موفقیت می کنه

+ نوشته شده در 9 Oct 2008ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط نیلوفر |


سلام

مدتیه گرفتارم با ذهنم

دوست داشتم با هزار نفر دعوا می کردم و کتک می خوردم اما این جوری با ذهنم در جنگ نبودم

چقدر بده ادم صبح تا شب فکر کنه و به هیچ جا نرسه .

خودمم نمیدونم باید دنباله جواب کدوم سوالم بگردم . سرگردان و اخرش شکست خورده باید برم یه گوشه ای بشینم و هی بزنم تو سر خودم تا بلکه بفهممش .

ادم درست زمانی که حساسه و باید تصمیمی بگیره گیج میشه و می مونه که باید چی کار کنه .بدیشم اینه که غیر خودت هیچ کس نمیتونه کمکت کنه . اونم تویی که گیج شدی و احتیاج داری به یه همدم ولی درست وقتی اشوبی همه از دورت میرن و تنها می مونی .

به هر کی رسیدم نا خواسته یه زخمی زدم و رنجوندمش بدون اینکه بخوام هر چقدر بگم به خدا من حال و روزم درست نیست هیچ کس باورش نمیشه .

من باید چی کار کنم وقتی فکر میکنم هجده سال از عمرم میگذره و هیچی نیستم اتیش میگیرم همش میترسم میگم نکنه تا اخر عمرم هیچ سودی نرسونم . نکنه تا اخر عمرم خدا رو اون جور که هست حس نکنم . اگه تا اخر عمرم نتونم جواب این همه سوالو پیدا کنم .

کاش میشد یه روز از زندگی غافل شم و برم دنباله جواب هام . چرا حالا حالا که انقدر دیر شده حالا که سرنوشتم معلوم شده چرا حالا باید با خودم بگم کدوم راهو انتخاب کنم .

کاش بارون می بارید . کاش اسمون حرفی میزد . کاش حداقل درخت ها و پنده ها میتونستن باها حرف بزنن . خدایا دارم میترکم . از بس فکر میکنم بغض تموم وجودمو میگیره . خدایا خودتو به من نشون دادی ولی من اون قدر کوچیکم که نمیتونم درکت کنم .

همش یه کاری میکنم که بابا و مامان از دستم ناراحت میشن . وقتی بهم میگن واسه چی ناراحتن می فهمم واسه موضوعی که کاملا واسه من ساده بوده و بدون قصد و نیت . اونا میگن ما تو رو درک میکنیم ولی همه اون جوری که تو فکر میکنی فکر نمی کنن .

یه شب با گریه گفتم اخه من چی کار کنم که همه برداشت دیگری از رفتارهام دارن . چی کار کنم خوش خیالم . چی کار کنم وقتی دلم واسه همه میسوزه و دلم میخواد بهشون کمک کنم . چی کار کنم که فکر میکنم همه با من دوستن و نیت خوبی تو کارهاشونه .

این مشکله منه یا مشکل اونا که فکرهای بی خود میکنن . خوب منم اینجوریم خدا خواسته این طور باشم . که دل رحم و دل نازک باشم که فکر کنم همه مثله خواهر و برادرهام هستن . که فکر کنم همه به قصد اینکه زندگی خوبی رو داشته باشیم و به امر خدا در کنار هم قرار گرفتیم .

خدایا باشه اگه مهربونی گناهه از حالا دل میشکنم . اگه مهمان نوازی جرمه باهاش بد رفتاری می کنم . اگه جواب دادن به یه دختری که توی این شهر غریب و تنها که جایی رو بلد نیست رهاش میکنم . اگه حرف زدن و درد و دل کردن با ادم ها جرمه باشه اون قدر حرف نمیزنم تا بمیرم .

من تنهایی هیچم مثله یه ادم مرده چرا هیچ کسی نمیفهمه دنیا و رسیدن به خدا درست مثله یه پازله اگه هر کس بیاد جای خودش و در کنار هم این پازل هم ساخته میشه و با هم میتونیم به خدا برسیم .

همش به کوچه ی بن بست نسترن فکر می کنم یه کوچه ی کوچیک و پر از خونه که توی هر کدوم از خونه دو تا بچه بود . وقتی دلمون می گرفت چارش یه زنگ در بود که بزنی و همه رو بیاری دور خودت .

دلمون به یه توپ خوش بود یا شاید به قلک هامون که بشکنیمشونو و بریم چیزی بخریم .

با یه توپ انگار دنیا رو بهمون می دادن . صدای شادیمون تا اسمونو میرفت هیچ کس تنها نبود اگه گریه می کردی کلی از بچه ها می ریختن رو سرت و سعی می کردن بخندوننت . دختر و پسر بدون هیچ قصدی .

من ابالفضل فرشته فائزه حدیث مینا زهرا محمد ارسلان نوید اعظم علی میلاد شیما فاطمه  و برادر خودم

دلم واسه همشون تنگ شده . یادمه وقتی صدایاذان رو میشنیدیم با اینکه بچه بودیم می فهمیدیم که باید بریم توی مسجد انگاری چیزی ما رو می کشید دختر و پسر دست تو دست هم راه می افتادیم طرف مسجد محلمون و بعد با هم بر میگشتیم . همیشه پسرا سعی می کردن از ما دخترا مواظبت کنن . همش دلم به وجودشون گرم بود محکم بودن و قوی با اینکه کوچیک بودن .

اخ کجایین ؟ ادم این همه دوران بچگیش همبازی داشته باشه حالا تنها باشه . اگه بودن نمی دونم می تونستن بازم بهم کمک کنن یا نه ؟

کاش اونا هم بیاد من باشن .

+ نوشته شده در 6 Oct 2008ساعت 8:23 بعد از ظهر توسط نیلوفر |


If a drop of water falls in a lake

There is no identify but if it falls on a lotusleaf it shine like a pearl .

So choose the best place where you would shine .

 سلام اینو امروز دبیر زبانمون برامون گفت گفتم بد نیست بنویسمش :

اگر یه قطره ی آب بیفته داخل یک دریاچه هیچ هویتی نداره ولی اگر بیفته روی گلبرگ نیلوفر آبی مانند مروارید می درخشه . پس مکانی رو انتخاب کن که بتونی در اون بدرخشی .

ببخشید اگه بد معنی کردم به بزرگواریتون ببخشید

موفق باشید .

نیلو

+ نوشته شده در 28 Sep 2008ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط نیلوفر |


بعضي موقع ها ديوونه مي شم مي زنه به سرم نمي دونم چمه يا چي مي خوام .

خسته مي شم از خودم از ادامه از همه چي . توي اين شبا دلم همش مي گيره يه ترسيه توي دلم ولي نمي دونم از چي مي ترسم .

الانم نمي دونم واسه چي دارم مي نويسم يا چي مي خوام بگم موضوع حرف زدنم مشخص نيست ولي مي دونم وقتي بنويسم كم كم مي فهمم چي شده .

اين سه شب احيا اون قدر با ارزشن كه دلم نمي خواد حتي يك دقيقه ي اونم از دست بدم . فكر كنم ناراحت همينم دو شبش رفت و مونده شب سوم . حال عجيبي دارم دلم نمي خواد گريه كنم ولي دلم هواي نمي دونم اصلا هيچي .

دلم ارامش مي خواد يه جاي تاريك تاريك كه هيچ صدايي به جز صداي جيرجيرك ها نباشه . همه فكر مي كنن صداي جيرجيرك ها زشت و ازار دهنده ست ولي براي من يه حسي داره . دلم مي خواست حرف بزنم با كسي حتي با در و ديوار اتاقم انگاري دارم مي تركم . گلوم مي سوزه و باعث شده اخمهام بيشتر توي هم برن .

انگار منتظرم منتظر يه اتفاق يه حادثه البته نمي دونم خوب يا بد .

اضطراب دارم بايد فردا برم مدرسه شروع ميشه يكسال كه سرنوشت من توي اين يه سال رقم مي خوره شايد از همين مي ترسم اسمش ترسناكه پيش دانشگاهي . درس هاشم همين طور ترسناك مثله اسمش . از اينكه فردا برم اونجا و غريبي كنم خندم مي گيره سه ماه دوري حالا يهويي دوباره بايد با هم باشيم نمي دونم خوشحالم يا ناراحت .

خيلي سخته كه سه سال دبيرستان رو با همه ي خوبي ها و بدي هاش با يه سري سر كني كه بشن واست همه كس حالا ديگه نباشن كنارت . خيلي سخته بخواي توي اين يه سال با كسي خو بگيري . من دلم همون بچه هاي قبل رو مي خواد همون كلاسي كه واسه ي هم مي مرديم . نمي دونم انگار نگران همينم . يكسال و ديگه تموم ديگه نه كلاسي كه توش جيغ جيغ كني و اتيش بسوزوني ، نه اغوش هايي كه هر وقت گلوت پربغض ميشه توشون پناه ببري ، نه سنگ صبوري كه حرفاتو بريزي توي قلبشو و خالي شي .

از همين حالا ناراحتم از همين حالا از تنهايي مي ترسم .

كاش خدايا تو تنهام نذاري .

همه خفته اند و من دل شده را خواب نبرد

همه شب ديده ي من بر فلكستانه شمرد

خوابم از ديده چنان رفت كه هرگز نايد

خواب من زهر فراق تو بنوشيد و بمرد

چه شود گر ز ملاقات در ايي سازي

قصه اي كه دل و ديده به دست تو سپرد

گر شدم خاك ره عشق مرا خود مبين

انچه كوبد در بسته تو كجا باشد خود

بر سر اتش تو سوختم و دود نكرد

آه بر اتش تو ريختمو و سود نكرد

+ نوشته شده در 22 Sep 2008ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط نیلوفر |


سلام اي غروب غريبانه ي دل

سلام اي طلوع سحرگاه رفتن

سلام اي غم لحظه هاي جدايي

سلام شب هاي خالي كردن دل هاي پر . سلام شب هايي كه با ريختن اشك روي گونه ها همراهي .

سلام به دل هاي شكسته ، سلام به بغض هاي توي گلو ، سلام به تمامي حاجت ها كه قراره توي اين شب ها براورده بشن . سلام ، سلام ، سلام .

و يه سلام ديگه به مولايم امير المومنين .

امشب شب دعا و مناجاته . شبيه كه هر چي بخواي مي توني حرف بزني و درد و دل كني و اشك بريزي . اخه اون كسي كه قراره باهاش حرف بزني قراره به حرفات گوش كنه تا هر وقت كه بتوني حرف بزني .

كاري نداره يه وضو مي گيري و يه سجاده پهن مي كني و چراغ ها خاموش . صبر كن بذار دلت اول خو بگيره با سجادت و بعد بذار اشك هات بريزه چند تا قطره اشكت كه سر بخوره روي گونه هات حرف هاي دلتم خودش سر مي خوره روي زبونت و اوني كه بايد بگيرتش مي گيره .

دلم گرفته من كه اشك هام از همين حالا امونمو بريدن .

امشب مي خوام تو بخوني نوشته هامو يا علي خود خودت :

امشب حال و هواي عجيبي دارم ، دلم شكسته ، دلم گرفته ، دلم لك زده واسه حرف زدن باهات . سال پيش اومدم پيشت يادته ، هنوز طعم اشك هام كه از روي گونه هام سر مي خورد و مي رفت توي دهنمو حس مي كنم شور شور بود ولي طعمشو دوست داشتم . يادته چقدر حرف مي زدم . يادته ارزوم چي بود اول اوليش اره يادته ديدن دايي مهدي خدا بيامرز . سال پيش زنده بود و اميد داشتم به اومدنش ولي امسال مي خوام بگم كه مي خوام تو خوابم ببينمش حتي شده واسه يه لحظه .

سال پيش سكوت كرده بودم و با سكوتم فرياد مي زدم . اخ كه چه حالي داره اين شب ها دلم مي خواست تا اخر عمرم توي اين حال و هوا مي موندم .

دلم گرفته نمي دونم واسه چي ، دلم مي خواد داد بزنم و بگم بسه ديگه چقدر انتظار .

مي دونم امشب قراره مثله شب هايي كه بودي و ميومدي به بچه هاي يتيم و مسكين كمك مي كردي قراره بياي و به دل هاي ما سر بزني كه فقير شدن از محبت و عشق . يادشون رفته انسانيت و بندگي رو ،يادشون رفته كه كي هستن و واسه چي اومدن ، يادشون رفته كه خدايي هم اون بالا نشسته ، نه  اون بالا نه همين جا كي گفته خدا اون بالاست  و از ما دوره كي گفته خدا تو اسمون هاست  كي گفته خدا ازمون دوره وقتي كه خدا خودش گفته من از رگ گردن بهت نزديك ترم .

ميبيني چه خبره تو دنيا ؟ ميبيني چه جوري بچه هاي كوچيك و مرد و زنا رو راحت مي كشن؟ مي بيني چقدر راحت مردم رو اذيت مي كنن ؟ ميبيني پدر و مادرايي رو كه جلوي بچه هاشونو شرمندن ؟ ميبيني چه طوري بچه هاي كوچيك واسه اينكه شب با شكم گرسنه نخوابن دارن كار مي كنن و به هر كسي اصرار مي كنن و التماس ؟

مي بيني اين همه بدبختي رو ؟مي بيني اين همه در به دري رو ؟ مي بيني ادم هايي رو كه روي تخت ها افتادن با يه بيماري غير قابل درمان ؟ مي بيني پير مردها و پير زن هايي رو كه ميارن و با بي رحمي ميندازنشون توي قفس هايي كه اسمشو گذاشتن خانه ي سالمندان ؟

اخه پس چرا كاري نمي كنيد چرا به داد مردم نمي رسيد چرا نجاتمون نمي ديد اخه چقدر ديگه رنج و درد . دارم مي تركم وقتي ميبينم بچه هاي كوچيكي هستن كه پدر و مادرشونو توي جنگ از دست دادن و تنها موندن . دارم مي تركم وقتي ميبينم دست هاي كوچيكشون و جسم لطيفشون بايد بره زير خرمن ها خاك با يه تير بي رحم .

پس كجايي پدري كه نيمه شب ها  ميومدي و به همه كمك مي كردي  هان كجايي ؟

كي ميشه كه بشنويم همه خوشبختن . همه جا ارامشه .

چه طوري مي تونم واسه خودم دعايي كنم وقتي اين همه مردم درد مي كشن ، وقتي من خوشبختم و خوشحال كسي داره گريه مي كنه و ناراحته .

كاش كاري از دستم بر ميومد . كاش اون قدر توانم زياد بود كه همه رو نجات مي دادم . كاش مي تونستم بچه هاي بي سرپرست رو توي بغلم بگيرم و بهشون محبت كنم . كاش مي تونستم به جاي مردم من همه ي غصه ها رو بخورم ، كاش مي تونستم به همه مردم كمك كنم اخه چرا من انقدر ضعيفم ؟

پدرم علي جان تو وقتي مي فهميدي مردم گرسنه هستن چيزي نمي خورديو غذاتو با اونو قسمت مي كردي ولي حالا توي روزگار ما چي ؟ اونايي كه به اسم عدالت همه كاره ي ما شدن چي ؟ بر عكس شده همه چي .

من ارزويي ندارم غير خوشبختي مردم هيچي نمي خوام ازت غير اينكه به مردم كمك كني . نذاري غصه بخورن . نذاري دل هاشون بشكنه . نذاري شرمنده باشن .

 

خداحافظ اي شهر شب هاي روشن

خداحافظ اي قصه ي عاشقانه

خداحافظ اي ابي روشن عشق

خداحافظ اي عطر شعر هاي شبانه

خداحافظ اي هم نشين هميشه

خداحافظ اي داغ بر دل نشسته

تو تنها نمي ماني اي مانده بي من

تو را مي سپارم به دل هاي خسته

تو را مي سپارم به ميناي مهتاب

تو رو مي سپارم به دامان دريا

اگر شب نشينم اگر شب شكسته

تو را ميسپارم به روياي فردا

به شب مي سپارم تا نسوزد

به دل مي سپارم تو را تا نمي رد

اگر چشمه ي واژه از غم نخشكد

اگر روزگار اين صدا را نگيرد

خداحافظ اي سايه سار هميشه

اگر سبز رفتي اگر زرد ماندم

خداحافظ اي نوبهار هميشه

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 19 Sep 2008ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط نیلوفر |


سلام دوستای عزیز و خوبم

خیلی تنبل شدم اینو خودم میدونم . همیشه دلم میخواست هی بنویسم تند و تند . حالا انگار دیگه حوصله ای واسم نمونده .

ولی چرا دلم میخواد از مدرسه براتون بگم از شیطونی هامون. اخه دوباره داره مهر میاد اسمش انقدر خوشگله ولی خودش ترسناک خصوصا واسه من . سر و کله زدن با درس های سخت و طاقت فرسا .

دلم واسه ی همه ی دوستام تنگ شده همشون هم اون بی معرفتاشون هم اون با معرفتا .

یادش بخیر یه روز از تو کلاس تقویتی واسه ریاضی با بچه ها جیم شدیم بعدشم با مستخدم مدرسمون که اقای خدایار که من نمیدونستم و بهش میگفتم خدائیان رفتیم حیاط اموزشگاه بغل مدرسمون  توت خوری . وای که چه حالی داد با ده دوازده تا از بچه ها بودم اقای خدایار رو فرستادیم بالای درخت و خودمون د بخور این پایین .

یه ظرفم چیدیم واسه ی دفتر که ظرفه باعث شد که ابرومون نره جلو دبیر تقویتی. ما وقتی اومدیم تو کلاس داد زد گفت بیرون .حالا ما رو میگی چی کار کنیم چی کار نکنیم رفتیم توی دفتر که تو رو خدا بیاین وساطت کنین . ناظم هم اومد و گفت بذارین برن سر کلاس (اونم به خاطر این این کارو کرد که یه ظرف پر توت براش برده بودیم دفتر )

خلاصه رفتیم سر کلاس با خنده (خجالت هم نمی کشیدیم برو بابا اصلا درس این خانمه رو نمیفهمیدیم و میخندیدیم از بس اصفهانی غلیظ حرف میزد و می گفت شماها زابلستانم قبول نمی شید )

منم بی معرفتی نکردم و یه لیوان اب یخ بردم سر کلاس و ریختم زیر یکی از بچه ها از پشت نیمکتم که بدبخت میخواست زار بزنه (اخه همش همه رو خیس میکردم اما از بس سریع این کارو میکردم کسی نمی تونست یه قطره هم بهم اب بپاشه )

چه روزهایی داشتیم یادمه سال سوم راهنمایی بودم که تو مدرسه مسابقه ی ماست خوری گذاشتن . من شدم همون که چشمشو می بندن و باید قاشق ماست بکنه تو دهن طرف مقابلش . من از زیر اون دستماله میدیدم ولی از عمد قاشق رو می کردم تو مقنعه ی دوستمو و میریختم تو موهاشو لباس و یقش . از خنده های بقیه خودم داشتم می ترکیدم اون روز دوستم باهام قهر کرد اخه خیلی نامردی کرده بودم ولی خاطره شد .

از این شیطونی ها خیلی کردم ولی خدا رو شکر کسی نتونست بلایی سرم بیاره . توی مدرسه ی راهنمایی که میرفتم هزار بار میخواستن اخراجم کنن از بس بلا بودم ولی کارهایی مثله نمایش و سرود که خودم همیشه رهبریشو می کردم جلوی این اخراجی ها رو گرفت .

خوب سرتونو خیلی درد اوردم نمیدونم دیگه می تونم انقدر بنویسم یا نه اخه خودتون می دونید یکسال مونده به کنکور باید چقدر تلاش کرد ولی به هر حال من می نویسم هر چی می خواد بشه بشه.

دلم براتون خیلی تنگ شده بود به پای بی معرفتی نذارید . مشکلات زیادی داشتم که خدا رو شکر داره برطرف میشه.

واسه همتون ارزوی خوشبختی میکنم

 

 

+ نوشته شده در 19 Sep 2008ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط نیلوفر |


اسمون منم مثله تو باریدم ......

اومدم تا دوباره دلم اروم بگيره . رفتنم با گريه تموم شد و اومدنم با يه بغض سنگين از خوشحالي .

وا‍‍ژه ها از خوشحالي از روي لبم مي پرن و منو با احساس عجيب وصف نا شدني تنها مي ذارن .

امروز روز متولد شدنمه گفتم روزي بر مي گردم كه دوباره متولد بشم و من اين يك هفته سعي كردم متولد بشم . سعي كردم همه چيزو پشت سرم چال كنم و راه بيفتم . دارم ميام جاده هاي چشم انتظار با يه قلب شارژ شده ، با دو پاي مصمم ، با يه قلبي كه امادست تا هر چي مهر و محبته رو ارزوني لطف بي نهايت شما كنه .

مي خوام بيام تا ديگه قلبم احساس تنهايي نكنه ، تا ديگه كوه حرف ها رو دلم انبار نشه و تبديل به قطره هاي اشك و از چشمام بيرون بزنه .

ميخوام فرياد بزنم  از تولد دوبارم خدايا ممنونم . نمي دونيد چه حسي داره وقتي ادم دوباره تو رگ هاش خون بدوه و صورتش رنگ بگيره .

خدا منو پاك كرد با بارونش ، بالاخره  بغض اسمون شكست و بغض يخي من رو هم شكست . انگار دلم منتظر همين بود باران .

نميدوني وقتي ادم خشك خشك ميشه چه احساسي بهش دست ميده نمي دونيد وقتي حرف هاي دلشو از معبودش پنهان مي كنه چه زجري مي كشه ولي من همه رو اعتراف كردم و اونم منو مثله بچه اي در اغوش كشيد .  به خدا حس كردم بغل كردن و نوازش كردنشو باورتون نميشه من در اغوش خدا به ارامش رسيدم .

اره پاك شدم از هر چي بدي و نفرته ديگه همش تو قلبم عشقه و سپاس .

مي خوام امروز سلام بلندي بكنم اونقدر بلند كه غم ها نا اميد بشن و برن .

س ل ا م

سلام

ببخشيد اون قدر هول داشتم كه سلام يادم رفت . اول مي خوام به مراب ابيم سلام كنم بعد به درياي عزيزم كه اين همه از دست من غصه خورد و منو با اين همه بدي و بي وفايي تحمل كرد . دريا ي عزيزم ازت بي نهايت ممنونم نمي دوني چقدر دلم برات تنگ شد ه بود جبران مي كنم به خدا قول مي دم ديگه تنهات نذارم و برم . مي خوام اين جا جلوي چشم همه داد بزنم خيلي دوست دارم . بعدم از همه ي دوستاي خوبم كه توي اين مدت درياي منو تنها نذاشتن و همچنين كلبه ي كوچيكم از همتون بي نهايت سپاسگزارم .

 

به قول بچه ها مرامتونو عشقه 

+ نوشته شده در 13 Sep 2008ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط نیلوفر |